این روزها ...
حس غریب و غم انگیزی داشتم ...
امروز ...
به گپ نشستیم و من به باد بهاری نگاه کردم که چگونه هم آغوش دانه های باردار
می خزید ...
می سرید ...
امروز به نام باران رها شدم ...
به سان باد بی وزن شدم ...
و در آغوش زمین و آسمان لرزیدم .
عمر آینه ی بهشت ...
اما ... آه ...
با که باید گفت این ؟!
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن ...
امروز در امتداد افق در خودم غرق شدم ...
رها شدم ...
بی پروا شدم ...
امروز هم مثل همه ی این روزها ، بودم و نبودم ...
ولی رها شدم .
بی پروا شدم .
امروز خودم نبودم .
من امروز برگ زرد و خشکیده ای بودم که پس از رهایی در باد فریاد کشید.