گاهی چه سخت می شه نوشت ...
نه این که سخت باشه ها
نه ...
ولی انگار که تلپی افتاده باشی تو قرون وسطی و بخوای یه ایمیتاسیون تو فریژین بنویسی !
گاهی ، حتی وقت به گل نشستن هم می شه خندید ...
از ته دل !
ولی مشکل این جاست که چشمای بی فروغت لوت می ده .
می شه تو همون حال داغون ریه تو از هوای آلوده پر کنی و ...
فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی ....
اما به هیچ جا نرسی !
.
.
همه ی اینایی که گفتم ظاهرا خیلی بد بود ...
ولی هنوز حس خوبی دارم ...
هنوز آرومم ...
هنوز هم می تونم خوشبختی رو به سادگی معنی کنم :
خوشبختی یعنی اینکه تا خرخره خورده باشی و سیر سیر فرصت داشته باشی که تا ابد بخوابی !