RSS
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
من مانده ام مهجور از او ، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود