تبليغاتX
قلب پر از غم
 

تا حالا دیدن که یه ویلن،هم ساعت باشه،هم مترونم ؟!

خب راستش من یه ساعتِ ویلن نما دارم !! ...

که صبح تا شب،شب تا صبح تیک تاک میکنه ...

از قضا این تیک تاکش میره رو اعصاب من ... تا جایی که ...

دارم ساز می زنم،مترونمم تیک تاکِ ساعته ...

میخوام پارلاتی بخونم،پایه ریتمم تیک تاکه ...

یه ملودی ای هم که تو ذهنمه و میخوام سر و سامونش بدم،هزار بار با آریتمی افکارمو پاره میکنه !

از خدا که پنهون نیس،ازشما چه پنهون کلی باهاش می جنگم ...

همش سعی میکنم بهش فکر نکنم ...

مترونم می ذارم و صداش رو زیاد می کنم ...

اما همیشه ... حتی وقتهایی که صدای مترونم زیاده،یهو یادم میاد بهش فکر کنم !

(درواقع انگار یه چیزی بهم میگه : بهش فکر کن ! )

حالا بگذریم،همه ی این کارا رو می کنم ...

اما جالب اینجاست که من تو این جنگ شکست می خورم ....

ـ به قولِ شایی جون،همون آق نادیِ خودمون ! ـ

« حالا بگو چرا ؟! »

چون آخرش صدایِ زیادِ مترونم میره رو اعصابم،خاموشش می کنم و ریتممو با همون تیک تاک ساعت تنظیم می کنم ...

عجب شکست مفتضحانه ای !!!

اما الان دیگه خیلی اعصابم خرد شده .... خسته م ... حجم زیاد کارا روم فشار آورده ... دیگه طاقت ندارم ...

می خوام یه امشب من برنده باشم ...

آستین ها رو بالا می زنم

پا میشم

ویلن ِ دیواری رو بر میدارم و باتریشو در میارم ...

 

 

 

آخییییییییییییییییییش !

چه سکوت مطلقی

انگار سالها آرامش مطلق نداشتم !

دیگه میرم و میشینم پشت پیانو ...

******************

حالا دیگه تمام مدت چشمم به دیوار ِ خالیه و گوشم پر از تیک تاکِ ساعت !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 2:45 توسط آزاده |

یه روز یه شاهزاده خانمی داشت تو باغ قصرش قدم میزد که یکی از سربازهای قصر می بیندش و یک دل نه صد دل عاشقش می شه ...

شاهزاده خانم بهش می گه یه شرط داره!

اگه صد شبانه روز زیر پنجره ی اتاقم نگهبانی بدی؛طوری که من هر بار که نگاه می کنم تو رو اونجا ببینم،باهات ازدواج می کنم!

سرباز از همون شب شروع می کنه به نگهبانی دادن... صبح تا شب،شب تا صبح زیر پنجره ی اتاق شاهزاده خانم یه لنگی! کشیک می ده...

باد و بارون،گرما و سرما،برف و بوران... هیچی مانعش نمیشه...

شاهزاده خانمم خب یه حرفی زده بود،فکرشو نمی کرد که سرباز این کارو بکنه...

خلاصه مهر سرباز به دلش میُفته...

شب نودونهم که میشه،شاهزاده خانم دستور می ده که تمام قصر رو آذین کنن...

سرباز میدونسته که فردا قراره داماد قصر بشه ...

شب آخر پستش رو ول می کنه و میره ...

میره و میره و میره ...                                                         

میشه قصه !        

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط آزاده |

 

خوش به حال

             سبزه ها

                    گل ها

                         درخت ها

 

که تو این آفتاب ذق!

فواره ها روشون آب می پاشن.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:20 توسط آزاده |