آزاده ی آفتاب پرست شدم !
با تمام وجودم آفتاب رو می بلعم ،
تک تک صدا ها رو با تک تک سلول های بدنم حس می کنم !
ثانیه های زندگی رو با این ذهن خسته مرور می کنم
.
.
شیرینی ِ لبخندی که جز از لب های یه بچه ی معصوم انتظار نمیره ، جایی دلم رو می لرزونه که فکرشم نمی کردم ...
شوری ِ چند قطره ای که در نطفه خاموش می شه ، خرد َم می کنه ...
اونوقته که این دل درب و داغونم که با چنگ و دندون قطره قصره های امید رو جمع کرده و می کنه ...
تو این آخرین روزهای پاییز می گیره .