به سوی تو
به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو کجایی ؟!
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو کجایی ؟!
کی رود رخ ماهت از نظرم ؟
به غیر نامت کی نام دگر ببرم ؟
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی ؟!
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی ؟
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهی ؟
یک دم از خیال من
نمی روی ای غزال من !
دگر چه پرسی ز حال من ؟
تا هستم من
اسیر کوی توام
در آرزوی توام
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی ؟!
آره می خواستم بنویسم .... از پارادکس های قدیمی ... گم شده ... خاک خورده ...
از دکتر عمرانی که تو ۲ سالگی شوپن و اشتراوس گوش می داد ... یا به قول امیر حسین از امثال مایی که تو ۵ سالگیمون شهرام شپره رو که با رکابی صورتی ای قشنگ تر از پریا می خوند گوش می دادیم ....
از اتفاق... از خدا .... از چیزایی که بهشون رسیدم و فراموش کردم ...شایدم گم کردم !
از حسّم .
از اون ساعتی که انگار همه ی وجودم هیچ بود و همه !
هنوز با وجود همه ی پارازیت ها اعتقاد دارم که اون اتفاق هست ... میوفته ... یه روزی ...
همین نزدیکی ها.
داشتم می گفتم ... حرفهای زیادی بود که می خواستم بگم ....
اگه دیروز این isp چپه نمی شد ! ... اگه تمام بعد از ظهر نمی خوابیدم .... اگه این همه خواب ترسناک نمی دیدم ...
اگه استرس اجرای فردا یه لحظه آرومم می ذاشت ....
اما وقتش می رسه ....
" خواستن توانستن است "
اینا همه ی حرفایی بود که دیروز می خواستم بنویسم .... اما مثل همیشه پارازیت پشت پارازیت !!!
اینبار خود بلاگفا !!!
بگذریم ...
اجرا خوب بود ... جاتون خالی !!!