اگر که فرصتی باشد ...
مجال صحبتی باشد .....
حرف خواهم زد .
نه به ابر
نه به آب
نه به این آبی آرام بلند ،
من مناجات درختان را هنگام سحر
نفس پاک شقایق را در دامن کوه
رقص عطر گل یخ را با باد
همه را میبینم ، می شنوم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم .
دلم پیش شقایق کوچولوئه ....
«این میوه ، دوای درده .... همین یه ذره واسه شفای مریضت بسه ! »
*
پرده ی اشک چشامو تار میکنه ....
یه نگاه میندازم به عکس بالای مزارت ....
« من باید خون گریه می کردم ...»
*
خدایا !
شقایش کوچولو رو از بابا و مامانش نگیر .....
.
.
دوباره مینویسم ....
واسه اینکه واضح تر بگم ....
واسه خوب شدن شقایق کوچولو دعا کنید ....
دعا کنید که صحیح و سالم برگرده خونه .