تبليغاتX
قلب پر از غم
غم انگیزترین چیزی که دیدم

دارکوبی بود روی درخت مصنوعی ،

نگاهی به من کرد و گفت : « رفیق !

دیگه درختا هم همون درختای قدیمی نیستن .»

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 3:20 توسط آزاده |

روزگاری بود ،

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره ....

زندگی سرد و سیه چون سنگ

روز بدنامی

روزگار ننگ ....

فصل ها فصل زمستان شد .....

باغ های آرزو بی برگ

آسمان اشک ها پربار .....

 « آخرین فرمان ،

 آخرین تحقیر  .....

 مرز را پرواز تیری میدهد سامان !

 گر به نزدیکی فرود آید خانه هامان تنگ

 آرزومان کور .....

 ور بپرد دور ،

 تا کجا ؟ ... تا چند ؟ » ....

و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد

  « منم آرش  ،

 چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن،

 منم آرش ،سپاهی مردی آزاده ،

 به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

 اینک آماده

 مجوییدم نسب ،

 فرزند رنج و کار ،

گریزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده ی دیدار .... »

نظر افکند آرش سوی شهر ، آرام

کودکان بر بام ،

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین کنار در ،

مردها در راه .....

 

دشمنانش ، در سکوتی ریشخند آمیز ،

راه وا کردند

کودکان از بامها او را صدا کردند              

مادران او را دعا کردند

پیرمردان چشم گردادند

دختران ، بفشرده گردنبندها در مشت

همر او قدرت عشق و وفا کردند

آرش اما همچنان خاموش ،

از شکاف دامن البرز بالا میرفت

وز پی او

پرده های اشک پی در پی فرود آمد .....

شامگاهان ،

راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها ، پی گیر

باز گردیدند ،

بی نشان از پیکر آرش ،

ترکشی بی تیر

آری ، آری ، جان خود در تیر کرد آرش ....

آفتاب و ماه را درگشت

سالها بگذشت

سالها و باز ،

درتمام پهنه ی البرز ، ......

رهگذرهایی که شب در راه می مانند

نام آرش را پیاپی در دل کهسار میخوانند .....

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:20 توسط آزاده |