دارکوبی بود روی درخت مصنوعی ،
نگاهی به من کرد و گفت : « رفیق !
دیگه درختا هم همون درختای قدیمی نیستن .»
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره ....
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ ....
فصل ها فصل زمستان شد .....
باغ های آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پربار .....
« آخرین فرمان ،
آخرین تحقیر .....
مرز را پرواز تیری میدهد سامان !
گر به نزدیکی فرود آید خانه هامان تنگ
آرزومان کور .....
ور بپرد دور ،
تا کجا ؟ ... تا چند ؟ » ....
و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
« منم آرش ،
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن،
منم آرش ،سپاهی مردی آزاده ،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب ،
فرزند رنج و کار ،
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ی دیدار .... »
نظر افکند آرش سوی شهر ، آرام
کودکان بر بام ،
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در ،
مردها در راه .....
دشمنانش ، در سکوتی ریشخند آمیز ،
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گردادند
دختران ، بفشرده گردنبندها در مشت
همر او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش ،
از شکاف دامن البرز بالا میرفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد .....
شامگاهان ،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها ، پی گیر
باز گردیدند ،
بی نشان از پیکر آرش ،
ترکشی بی تیر
آری ، آری ، جان خود در تیر کرد آرش ....
آفتاب و ماه را درگشت
سالها بگذشت
سالها و باز ،
درتمام پهنه ی البرز ، ......
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار میخوانند .....