آره زمستون رفت اما دم آخری اونقدر تلخ شد که از گلوی هیچکدوممون پایین نرفت ...
نه چهارشنبه سوری داشتیم نه شب عید ....
سیاهپوش شدیم ..... سیاه پوشت شدیم .
چه طوری باور کنم دیگه خونه نمیای .... چطوری صورت خندانتو نبینم ......
چطوری تن سفید پوشت رو از جلوی چشام کنار بزنم ؟
خیره میشم به گیتاری که تکیه کرده به دیوار ..... اتاق خالی و خسته .... « خنگ »
کاغذای خط خطی .... یه ذهن خسته با جسمی که دیگه نا نداره و زبونی که قفل سکوت به لباش بسته « زیر آسمونی که فقط مرگ رو به مساوات تقسیم کردن » یه نفس عمیق می کشم و ریه هامو پر می کنم از هوای آلوده .....
قطار فصلها داره به آخرای خط میرسه ....
زمستون هم داره میره .