تبليغاتX
قلب پر از غم

آره زمستون رفت اما دم آخری اونقدر تلخ شد که از گلوی هیچکدوممون پایین نرفت ...

نه چهارشنبه سوری داشتیم نه شب عید ....

سیاهپوش شدیم ..... سیاه پوشت شدیم .

 

چه طوری باور کنم دیگه خونه نمیای .... چطوری صورت خندانتو نبینم ......

چطوری تن سفید پوشت رو از جلوی چشام کنار بزنم ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 3:25 توسط آزاده |

خیره میشم به گیتاری که تکیه کرده به دیوار ..... اتاق خالی و خسته .... « خنگ »

کاغذای خط خطی .... یه ذهن خسته با جسمی که دیگه نا نداره و زبونی که قفل سکوت به لباش بسته « زیر آسمونی که فقط مرگ رو به مساوات تقسیم کردن » یه نفس عمیق می کشم و ریه هامو پر می کنم از هوای آلوده .....

قطار فصلها داره به آخرای خط میرسه ....

زمستون هم داره میره . 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 10:50 توسط آزاده |