تبليغاتX
قلب پر از غم

 

توی چاردیواری ای که تموم دریچه هاش بسته س یه فریاد داره از سکوت و تنهایی می

 

خونه .... اونوقت همه چی گم میشه ..... فردا .... حادثه .... خطر .... من .... تو .... ما .

 

اما هنوز تو وقتای هشیاری یه صدایی هست که دلواپسی رو یادم بندازه .... اونوقت

 

همه چی رو میذارم کنار ....... بیصدا گم میشم تو فریاد .

 

حالا هم نه گله ای هست ..... نه فریادی ...... و نه حتی سکوتی ......

 

اما هنوز هستم .... هنوز هم میتونم باشم .....

 

پشت دیفال !

 

تو یه دشت بزرگ ....

 

یا شایدم تو همون چاردیواری ....

 

همون جای دنجی که همیشه منو تو خودش جا میده ..... .

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 2:50 توسط آزاده |