توی چاردیواری ای که تموم دریچه هاش بسته س یه فریاد داره از سکوت و تنهایی می
خونه .... اونوقت همه چی گم میشه ..... فردا .... حادثه .... خطر .... من .... تو .... ما .
اما هنوز تو وقتای هشیاری یه صدایی هست که دلواپسی رو یادم بندازه .... اونوقت
همه چی رو میذارم کنار ....... بیصدا گم میشم تو فریاد .
حالا هم نه گله ای هست ..... نه فریادی ...... و نه حتی سکوتی ......
اما هنوز هستم .... هنوز هم میتونم باشم .....
پشت دیفال !
تو یه دشت بزرگ ....
یا شایدم تو همون چاردیواری ....
همون جای دنجی که همیشه منو تو خودش جا میده ..... .