تبليغاتX
قلب پر از غم

خیره میشم به لبات که فریاد می زنن ... به دو تا نگاه خیسی که به هم گره می خورن....به قطره هایی که حالا قندیل بستن....

گوش میدم به صدایی که داره می خونه.....می خونه......می خونه......تا پر شم.....خالی شم.....چشام می سوزه.......اما خواب چرا به چشام نمیاد.....؟؟؟....

خسته شدم......حالم خیلی بده......نمیتونم درست قدم بردارم.....حال حرف زدن هم ندارم.......

اون چیزایی که لازمه خیلی کم پیش میاد.....چی باید بگم....؟؟؟....

/// همونم غنیمته ؟؟؟ !!!! /////

با این حال هنوزم ته قلبم آرومه......

کافیه !

همین منو زنده نگه می داره .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 2:20 توسط آزاده |