یه دایره با نقطه های بزرگ....هر کدوم قدِ یه آدم.....
یه نگاه به ورق می ندازم.....یه ابرو بالا..... یه ابرو پایین....
- بانکِت
صدای خنده ش بلند میشه....با حال می خنده...از خنده ش خنده م میگیره.....پولا رو وسط جمع میکنه....امیر پولا رو می شمره.......
- ببینم ورقتو....
آروم در گوشم میگه........
- « بی بی و بانک...؟!»
- حالا کجاشو دیدی....؟؟!!!
- «...چی شده.....؟؟؟...اگه نظرت عوض شده بگو......خیالی نیس....بانکم غصه نمی خوره.......»
- اشتبات همین جاس ....از اینکه دستِ توهه غصه می خوره .....ورم کرده....(!!!) بده بیاد ورقو.....
یه نگاه به جفت ورقا می ندازم.......2 تا بی بی.....« مرگ یه بار...شیون هم یه بار »
- همون بانکت ورق بده....
می خنده.... « ای ول ...عکاسی وا کردی...؟؟؟...» یه فیگور می گیره: « یه عکس خوشگلم از من بنداز....»
- باشه ...می ذارمش به حساب.....
حالا شدن 2 تا بی بی و .....
/ بسه دیگه....شما خسته نشدین از بس بازی کردین...؟؟؟...جمع کنین ...دیر وقته....../
- بذار بانکه پسرت رو خالی کنم ....تمومش میکنیم... ( می خندم)
- خب شایدم تو موجودیت رو تقدیم کنی....
- آره خب......شاید...!!!
بر میگردم به ورقها.... 2 تا بی بی ...1 شاه..... تریبون رو میگیرم دستم.....
« خب حالا داشته باشین که این آزی چه می کنه...؟؟!!! » « یه ورق بده بیاد..»...
می خنده....« آره خب...می خواد منو پولدار کنه.....واسه همین دوسش دارم....»
« آره خب....منم دوست دارم......»
واسه ورقِ چهارم ..یه آس می خوام.......به نظرت میاد...؟؟؟....یه تک خال....
یه نگاه به چهار تا ورق........از تهِ دل می خندم.......
« ای ول داداش.......21 ....تبریک میگم.....»
پولا رو بر میدارم.......
« همگی فالوده اخته ای مهمونِ من......»