تبليغاتX
قلب پر از غم

 

نگاهش را دوخت به دیوار روبرو.......هوا پر بود از دود سیگار.......مه آلود شده بود.......چهره ها غرق مه......

کجا بود.....؟؟؟؟......پرواز می کرد......؟؟؟؟.....یا فرو می رفت در آب دریا......؟؟؟؟......

مه تغییر شکل می داد.......کم کم غرق شد.....رفت و رفت.....

جاده ی خاکی.......تکان های عصبی ماشین.......صداهای حرف و خنده ی گنگ و آشنا......تاریکی مطلق.......هوای خنک شبی تابستانی....حضوری نا پیدا.......

چشمهایش را بست........مشتی هوا بلعید.....جستجو از سر گرفت........

می چرخید.......می رقصید........می رفت در ابرها که شاید به آسمان برسد......دستش را بگذارد در دستهای خدا و........

به اوج می رسید........بالاتر از هر چه هست و نیست......چشمهایش را بست..........لذتی وصف نشدنی وجودش را در بر گرفت.......بی شک اگر می دانست عبور می کند.........هیچگاه چشمهایش را نمی بست........

آرام و بی صدا قدم می زدند.........ماه کامل بود........قسمتی از دریا را زیر سلطه ی خود داشت.......تا ته دریا روشن بود.......شب از یاد رفته بود.......می خواستند بروند تا ته دریا......تا خود غرق شدن........تا فرو رفتن در مدی بی پروا........

خیره شد به انتهای کروی شکل و رفت..........

رفت تا غرق شد در سرمایی گزنده.......پوششی از برف......کوهی پر از بوته های چای......نا هموار برای عبور......صدای فریاد و خنده آسمان را پر می کرد........دستهایی بی حس در تلاش برای نجات از سقوط........سر تا پا خیس......سر تا پا گلی.....و.....

فتحی شیرین........صعودی سوزنده.......

//// ترمز های بریده.......////

لبخندی محو گوشه ی لبش نشست......صداهایی که گنگ بود......آرام آرام واضح می شد.....که بود که می خواست او را بازگرداند....؟؟؟.....چه دوست داشت تا همیشه غرق شود.......تا همیشه پرواز کند......

دیواری روبروی خود پیدا دید........می خواست برخیزد سمت دیوار و هر آنچه که دیده را رویش بنگارد.......اما.........

غبار کم کم محو می شد.......دیوار هم محو می شد.......هر آنچه در آن سیر می کرد هم محو شد........

و رفت........

با کوله باری از خستگی های دیرین که به دوش می کشید.......

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 19:45 توسط آزاده |

نوشت و نوشت و نوشت.....

تا اینکه حرفا تموم شد و یه دنیا بغض موند و ........خستگی......

VCR:

هنوز فالها رو معنی نکرده بود......احمقانه خودشو قانع کرد......

« بلد نیستم.....»

به همین راحتی....و از سر بازش کرد....!!!!!....

لازم شد که یادش بگیره......یادمه......اون اوایل خیلی سعی میکرد....!!!....اما فقط همون اوایل.....بعد دیگه همه چی رو یادش رفت......جز قایم موشک بازی...!!!!

( درس جدیدی بود....)

بعدتر فهمید که انعطاف نداره......با خودش زمزمه می کرد....:

«YOU'RE  UNFLEXIBLE !!!! »

کم کم تموم این چیزا جاشو داد به بی خیالی.... آره.... یاد گرفته بود بخنده....به تموم بچه بازی ها....!!!!

سرش گرم بود با MINUET  و MUSETTE ...

وحالا منتظر بود.....منتظر قمار سرنوشت......

بازی ای که ممکن بود هیچوقت روی صحنه نیاد.....

و خسته بود.....خسته بود.....خسته بود......               

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 2:35 توسط آزاده |