یه دنیا دروغ تو گوشم میخونه......میخونه.....؟؟؟.....نه......فریاد میزنه.....فریادش قلبم رو می رنجونه........
* * *
-سگ دروغ میگه....؟؟؟....
-نمی دونم.......چطو مگه.....؟؟؟....
-چرا میگن فلانی دروغ گفت مثه سگ.....؟؟؟.....!!!!.....
-................
-سگ مظهر وفاداریه مگه نه....؟؟؟؟...
-اوهوم.......
-یعنی هر کی که میتونه وفادار باشه دروغگو هم میتونه باشه...؟؟؟...
-خب آره می تونه.......
-فکر می کنی کسی هست که با بقیه فرق داشته باشه....؟؟؟...
-آره هست.....حتما هست........(!!!!!!)
« مثه سگ.....مثه سگ دروغ می گفت......»
باز شد عهد شکنی.....دارم بالا میارم....دستِ خودم نیست....دلم داره میترکه......
اول از همه خیلی نرم کلید سل رو می نویسم...« خوب این که پارتیتورِ خودته....چرا اینقد تمیزو شسته رُفته....؟؟؟...»....اگه نی نی بود حتما میگفت...مغزم خودکار شده ...حالا هم که نیست صداش تو مغزم می پیچه.....به صداهای مغزم گوش میدم....« اون روزی که منتظرشم رسیده...دارم گریه می کنم...چقدر دلم می خواد یکی باشه که بغلم کنه...که بگه گریه نکن.....من به تو ایمان دارم.....حسرتِ نیاز بغضم رو سنگین تر میکنه.....» فراز اول......« یهو همه جا تاریک میشه..اول سکوت مطلق....بعد صدای پرّه ی پنکه.....نفس های تند و بریده و قلبی که داره تند تند میزنه....دستایی که میلرزن...لیوان آبی که میخوام بغضم رو باهاش قورت بدم..اما خودمو قورت میدم....» فراز دوم.....جمله ی اول.....
بغض که تو گلوم خونه میکنه از چشام میشه فهمید تو آینه که نگاه میکنم یه دنیا غم تو چشامه...اما انگار همه عینکاشونو گم کردن...«همون بهتر که نبینن»..وقتی هم که میخوام حرف بزنم صدامو صاف میکنم بعد میخونم...دو،ر،می،فا،ر،سی،دو.......دیگه از دنیای مجازی ..از پشتِ یه صفحه ی سرد و یخزده هیچی نگم بهتره......فراز اول.......یادم نیست موومانِ چندم بود..همون باری که گفتم « هیچکس نپرسید تو چرا غریبی..؟؟؟...» همون باری که اونقدر واضح همه چیز رو گفتم اما باز هیچکس نپرسید هیچکس نفهمید....نی نی گفت:میفهمم....جو جو گفت:تو دیگه چرا..؟؟؟...نگام رو افق موند ...رو افق تنهایی که هیچ ستاره ای نداره...سکوت کردم که این فراز هم آروم تموم شه...جمله ی دوم...........
میدونی چیه..؟؟؟....این روزا عددِ 3 مقدس شده واسم.....« چرا..؟..»ونوس پرسید.....کلی هم اصرار کرد که بگم ....اما من گفتم حالا نمیشه بعد بهت میگم.....باید اول مطمئن شم.....گفت: از چی..؟..گفتم:« دعا کن» فراز اول........رسیدیم به فراز دوم جمله ی سوم یاهمون جمله ی آخر.....اسم این موومان رو نمیدونم چی بذارم......یه موومان از یه سمفونی ابدی که هیچوقت تموم نمیشه....هیچوقت.......
سِکشِنِ آخر:
ـ منو دوست داری...؟؟؟... ـ آره عزیزم دوسِت دارم...
ـ چقدر دوستم داری..؟؟؟... ـ قدِ تمومِ گلهایِ دنیا.......
اولش از سیب شروع شد.نه اون سیبی که حوا چید...اون سیب سرخ بوداما این صورتی....!!!...آره فکر کنم از همینجا بود ...سیب دلش گرفته بود...داشت می پوسید...اما نی نی سیب رو محکم تو بغلش داشت...نمی خواست سیب از دستش بیُفته...اون روز بودکه یادم اومد که این نی نی دیگه بزرگ شده....اما بازم نی نی ِ من بود فقط قدش بلند شده بود واسه همین بهش میگفتم نی نی دیلاق...!!!...
حق با نی نی بود.من اینو بهش گفتم...اما تو خیال خودم کلی علامت سوال موج می زد...هی از خودم می پرسیدم چرا...؟؟؟...اما بعدش که به جایی نرسیدم بی خیال شدم...!!!....(عجب پشتکاری..!!!...)
نی نی میگفت چی شده....آخه چرا ...واسه ی چی...؟؟؟...گفتم ول کن الان سرم شلوغه وقت ندارم..بعد بهت میگم...یه فرصت مناسب که فقط من و تو باشیم.....اما بعد دیگه دیر شد...اون جای ِ قصه که کلاغه اومد پنیر از منقارش افتاده بود.....همه ی بغض ها رو قورت دادم.....جوجو حق داشت...می خواست بالا بیاره...حالا میبینم که وقتشه منم بالا بیارم.اما جز سکوت کسی چیزی نشنید......جوجو هم دلش گرفت..از دیروزی که از دست رفته بود.از حالایی که ازش راضی نبود و فردایی که هنوز نرسیده بود....اما من میدیدم که بادبادکش رفته بود هوا..جاش هم خوب بود....یعنی هنوزم هست.....
گفتم جوجو!نخش رو محکم بگیر در نره....گفتش نمیره....هنوز خیلی کار داره کلی بوسه ی سفارشی رو باید به مقصد برسونه....بغلش که کردم نخ ِبادبادک از دستش در رفت و من و اون با هم رفتیم هوا....همونجا که سر بادبادک اونجا بود..نی نی هم اونجا بود......
یه لحظه که پایین رو نگاه کردم؛دیدم علامت سوالها رو جا گذاشتم.....جوجو گفت چیکارشون میکنی...؟....من نگام رو به چشمای نی نی دوختم....گفتم باشه واسه بعد...حالا وقتش نیست...وخندیدم ...یه خنده ی عصبی......جوجو گفت دیگه هیچوقت نخند..!..تلخی ِ اون خنده هنوز یادم نمیره......
هنوزم مثه اون روزها دلم گرفته........