تبليغاتX
قلب پر از غم

یه روزی از همین روزها قراره یه اتفاق بیفته........یه اتفاقی که خیلی وقته انتظارشو میکشم.........یه سفر.......آره یه سفر از این جنگلِ اندوه....از این هجومِ نامردی .....از این مردابِ دورویی......از این زیبایِ غم افزا به مقصد تمومِ روشنایی ها و پاکی ها............

خوابیدی بدون لالایی و قصه.......بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه....

دیگه کابوسه زمستون نمی بینی......تویِ خواب گلهای حسرت نمیچینی.....

دیگه خورشید چهرهتو نمی سوزونه......

جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه.........

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی......یا با تردید که بری یا که بمونی....

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی....قانونِ جنگل و زیر پا گذاشتی.........

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی.......تو،توجنگل نمیتونستی بمونی......

دلتو بردی با خود به جای دیگه....اونجا که خدا برات لالایی میگه......

میدونم میبینمت یه روز دوباره............

                                 تویِ دنیایی که آدمک نداره...........

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 18:40 توسط آزاده |

چه آروم و سخت می شکنم.....اونجور که کسی نمیفهمه و نمی شنوه......

مثل بادسرد پاییز ...غم ِلعنتی به من زد....حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد.....رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید اما  این دل ِ صبورم به غم زمونه خندید....!!!!..

خندید...؟؟؟؟؟.....نه.....نخندید......تنگ و کوچیک شد....شکست...خرده هاش له شد...اونقدر زیر پا موند که چیزی ازش باقی نمونده....

اونوقت فرار کردم...از جنگلی که تموم درختای بلندش سر خم کرده و همه جارو تاریک کرده بودن....از همون کابوسی که داشت منو می کشت،توجنگل اونقدر دویدم تا به یه کلبه رسیدم.....درختا داشتن حمله میکرن...رفتم سمت کلبه و داخلش شدم کلبه سردوتاریک بود...دلگیر.....اما دلم دیگه اشکی نداشت که بریزه..!..نگاه خیره ام روی در ودیوار تاریک کلبه بود.....و حواسم دنبال دلی که گمش کرده بودم.....یه روزنه تو کلبه پیدا و راهشو باز کردم و بعد از مدتها نور رو دیدم.گرما رو حس کردم....آره خورشید بود که نوازشم میکرد و به من زندگی می داد.....کم کم سقف کلبه ناپدید شد....همه ی خورشید با من بود......!!!....

و وقتی که درختای جنگل با هجومشون کلبه رو ویران کردن....دیگه اثری از من نمونده بود.....هیچ چیز توی کلبه نبود...........

                 فقط خورشید بود که هنوز می تابید......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 2:20 توسط آزاده |

چه کنیم دیگه آدم ِ و آرزوهاش.......

اما گاهی یه آرزوهایی میکنم که عجیبه....البته عجیب که نه......نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت....؟؟؟........

نم نم بارون بود و یه طبیعت باصفا....روی پل.....رودخونه زیرِ پا.....کلی پرستوی ِنو پرواز که چرخ میزدن.......و نگاه ِخیره ی ِمن که حسرت وار به اونا بود.....ته ِدلم آرزو کردم که کاش پرنده بودم....پرواز میکردم....از اینجا و هرجا که رنگِ تکراری و همیشگی داره،فرار میکردم.....میرفتم تا دورها ....اونقدر که از زمین و آدما دور بشم.....تا به خدا برسم.......خسته از اینکه هر روز باید آدم باشم....باید فکر کنم.....باید مراعات کنم..........واز هر باید دیگه ای که اصلا دوستشون ندارم.........

منطقم میگه : اونوقت هیچی بودی ....پوچ......نه فکری ....نه درکی......!!!.....

میگم: خوب منم همینو میخوام دیگه......میخوام تهی باشم.......میخوام هیچکس کار به کارم نداشته باشه........نمیخوام مجبور باشم که فکر کنم......میخوام اون پرنده ای باشم که از صبح تا شب فقط خدا رو صدا میکنه.........میخوام هر وقت خواستم تا اوج پرواز کنم،هر جا که خواستم برم.......میخوام خودم باشم........و........عشق........!!!.........

حرف ِعشق شد......عقلم ساکت و قلبم به صدا دراومد.......!!!.....

خوب دیگه ....حرفهای ِدل هم باید ناگفته باقی بمونن....!!!!!!!!.........

از اونم که گذشتم .......دوباره خودمو دیدم رو جای ِاول ......دوباره آدمم..........

اما میخوام پرنده بشم....یه پرنده ی واقعی....از آدم بودن خسته شدم........خداجون حتی برای ِیه روز ....بذار من اونی باشم که آرزوشو دارم.......یه پرنده ای که از خودش خسته شده و.......

                                فقط و فقط میخواد تو باشه.....!!!!!......

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 2:40 توسط آزاده |

گفتنی ها رو گفتم.......هر چی مونده جزء ِناگفته هاست......ناگفتنی ها هم که گفتنی نیستن......باید تا ابد ناگفته باقی بمونن........ولی ا گه بخوای میتونی تمومه نا گفته هامو بشنوی.....!!!!!!!!!!......آخه میدونی......!!!......ناگفته های من همون ناگفته های توهستن..........من و تو یه ناگفته داریم........می بینی چقدر قشنگه...!!!!!....بیا این ناگفته ها رو تا ابد واسه خودمون نگه داریم......بیا به هیچکس نگیم که ما هم حرفی برای گفتن داریم.......بذار تا ابد فقط من و تو بمونیم.........فقط من و تو و ناگفتنی هایی که به هم گفتیم............!!!!!...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت 3:15 توسط آزاده |