تبليغاتX
قلب پر از غم

قطار ِفصلها منتظره.....وقتشه که زمستون کوله بارش رو جمع کنه و بره....داره آه میکشه....سوز ِسردش دلمو می لرزونه...اما باید بره...بهش میگم:غصه نخور....زود برمیگردی...اما باید قول بدی دفعه ی بعد که میای خوشی داشته باشی.....

نگاه سردش رو نگام می مونه..هیچی نمیگه...طفلکی دلش شکسته.....یه بوس واسش میفرستم....اما مثله همیشه از گرمی فرار میکنه....تندی سوار ِقطار میشه و از پشتِ شیشه ی سرد قطار نگاشو میدوزه به چشام...با چشام بهش میخندم.......و خلاصه یه لبخند ِکمرنگ رو لباش میشینه.........

قطار ِبعدی میرسه......

پنجره ها رو وا کنیم.....عطر ِنو بشنویم.....بیاین به استقبال ِبهار بریم....و این حضور ِقشنگ رو جشن بگیریم......از تک تک ِلحظه های ِگرمش ،باتک تکِ لبخندهای ِقشنگش زندگی کنیم....اما یادمون باشه که به شکوفه هاش دل نبندیم که رفتنی اند.......تو وداعش اشک نریزیم...همونطور که لایقشه بدرقش کنیم......

بیاین تو زردی ِگندم زارهای ِتابستون دنبال ِعشق بگردیم........اما نذاریم

داغی ِتابستون دلامونو به آتیش بکشه.....

تو برگریزون ِپاییز قدم بزنیم و به تک تک برگهایی فکر کنیم که حالا دیگه تو اوج نیستن!!!اما نذاریم که غم ِخزون تو قلبمون بشینه....

و امیدوار باشیم که زمستون خوش قول باشه....

بیاین تک تک لحظه هامونو با یاد کسی پر کنیم که تک تک لحظه هامونو با حضور ِخودش تزیین کنه......بیاین به قاصدک یاد بدیم که همیشه خبرهای خوش بیاره.....و به کلاغ ها بگیم که پنیر به منقار بگیرن...!!!.

بیاین یه نگاه تازه به زندگی داشته باشیم.......

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ .....کار ما شاید اینست که میان گل نیلوفرو قرن پی آواز حقیقت بدویم.........

تمرکز داشته باشین.....گوشهاتونو تیز کنین....صداشو میشنوین...؟؟..!!..

یا مقلب القلوب والابصار....یا مدبراللیل والنهار.....یه محول الحول والاحوال....حول حالنا الی احسن الحال........

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 16:15 توسط آزاده |

غرق تو افکارم بودم...به اینکه چیکاراکردم...کجاها رفتم...کلی صحنه ی  ِخوب و بد جلو چشمم میومد و می رفت...از بعضی خندم می گرفت و بعضی اشکامو دعوت به حضور میکردن....

دادگاه رسمی است...........لطفا سکوت را رعایت کنید.....!!!....

رشته ی افکارم پاره شد...دوباره خودم رو دیدم روی جایگاه متهمین...قاضی و دادستان و همهمه ی مردمی که فرو می نشست...یه چیزی کم بود...آره من وکیل نداشتم....تنها بودم باید خودم از خودم دفاع می کردم....اما من اصلا آمادگیشو نداشتم...من از سیر در خاطراتم خسته شده بودم...هجوم اونا منو از پا در آورده بود...باید دادگاه رو به وقته دیگه ای موکول میکردن اما دادستان بارها و بارها گفته بود که دیگه وقتی نمونده...این آخرین فرصته برای اونا...وبدترین حضور برای من....چاره ای نداشتم....باید قبول می کردم....دیگه مجالی برای انتخاب نبود....یه نفس عمیق کشیدم....دادستان پرونده رو باز و شروع کرد...همه ی کارام از اول تا آخرش...از بهار تا زمستون....با تمومه شکوفه های بهاری و داغی تابستونی و غم ِپاییزی و غربتِ زمستونی....تو صداش احساس نبود....انگار نمیفهمید که من تمومه اینا رو زندگی کردم....احساسمو نادیده گرفته بود.....تلخ شدم... بغض گلومو گرفت......میخواستم تمومش کنه......پروندمو بده که خودم واسه قاضی بخونم.....خودمو باختم....

نمیدونم چند وقت بود....خیلی طول کشید.......دادستان بی احساس می خوند و من تو خاطره ها غرق بودم...داشتم دوباره باهاشون زندگی میکردم....چشمای ملتمس من سمت قاضی بود.....درست نمیدیدمش یه لایه اشک رو چشام نشسته بود میدونستم حواسش به منه....واسه همین ته ِدلم قرص بود...همین دل گرمم می کرد....حرفای دادستان تموم شد.........حالا نوبت من بود...باید از خودم دفاع می کردم...........!!!..........

قاضی : از بهار تا زمستون چیکارا کردی؟

_خیلی مهم نیست ....همون کارایی که دادستان گفت...مهم اینه که از بهار تا زمستونه سال آینده قصدِ مهمی دارم....گذشته ها هر چی بوده...خاطره شده....می خوام از ساله آینده خاطره های قشنگ بسازم و( زمزمه وار اضافه کردم) البته تو هم باید کمکم کنی..........

دادستان :این بالای پرونده ی پارسالت هم نوشته شده........!!!!..........

_اما اینبار فرق میکنه......در ثانی من امسال همچین کارای کمی هم انجام ندادم.....!!!...

قاضی:کافیه......به تو فرصتی دوباره داده میشه ...به 2 علت... اول اینکه فرصت دادن از خصایصه منه و دوم اینکه تو استحقاقشو داری........

همهمه ی مردم سقف دادگاه رو میشکافت...همه ی وجودم امید بود...به قاضی نگاه می کردم که داشت از دادگاه خارج میشد...اینبار هم پرده ی اشکی که از شادی رو چشام بود....نذاشت دست ببینمش....از همون جا فریاد زدم......دوسِت دارم......

                                          *     *      *       

                             سال نو مبارک....

   آرزومندِآرزوهای ِآرزومندان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 12:35 توسط آزاده |

نمیدونم چی شده بود....؟....اما اون روز از وقتی اومد همون جوری داشت حرف میزد...مجال نفس کشیدن هم به خودش نمیداد.....!!!....من مونده بودم هاج و واج که این چرا اینجوری شده...هی میگفت و میگفت.....از حرفاش سر در نمی آوردم....و حاضرم شرط ببندم که خودش هم نمیفهمید چی داره میگه...!!!.....سرت رو درد نیارم......خلاصه اینقدر گفت که صبرم سر اومد.....بهش گفتم که بهتره به مزخرفاتش خاتمه بده....میدونم که یه کم!!!!بد حرف زدم.....ولی خوب...تقصیر خودش بود....عصبانیم کرده بود.....یه دفعه ساکت شد و همون جور مات و مبهوت داشت نگام میکرد... تو فکر این بودم که الانه که از این نگاه خیره ش هم جوش بیارم...و هی به خودم میگفتم آروم باش...سخت نگیر....بی خی......ولی لعنتی با همه کاراش رو مغزم راه میرفت...هم اون موقع که یک ریز حرف میزد ....هم الان که خفه خون گرفته....اصلا انگار زمین و زمان دست گذاشتن تو دست این که به مهر !!!!خونه منو به جوش بیارن......ترجیح دادم یه جوری از پیشش برم که نگاش اینقدر تو چشمم نباشه... رفتم تا از نگاش فرار کنم...اما لعنتی انگار رو مغزم حک شده بود....هر جا که میرفتم و به هر جا که نگاه میکردم...چشماشو میدیدم...دیگه داشتم دیوونه میشدم....برگشتم رو جای اول ....همون جا که از پیشش رفته بودم....باور نمیکردم ....ولی باور کن!!!!!همون جوری که اون لحظه ی آخر و همه جا جلو چشمم میومد واستاده بود....خسته و بی حال شده بودم....داشتم فکر میکردم که چه جوری از دست نگاش خلاص شم......یهو دستمو بردم تو جیبم....یه پاک کن تو جیبم بود.......آره......پاک کن رو برداشتم و چشماشو پاک کردم...........نه تو رو خدا.........نگو خیلی سنگدلم.....!!!.......ولی چاره ای نداشتم...!!!!.....فقط یه مجسمه ی سخنگو بود....مثه عروسکهای کوکی همش حرفای تکراری میزد...منم دلم حرفای تکراری و نگاهی که هیچی توش نیست نمیخواد...حالا که چشماشو پاک کردم...دیگه نگاهش تو چشمم نیست....هر جا که میرم باهام نیست......اما همه جا خالی شده......دیگه هیچ جا هیچی نیست.....ناراضی نیستم....ولی.......نمیدونم........شاید یه روزی یه مداد بخرم....و باهاش یه جفت چشم بکشم ...از اون چشمایی که همیشه حرفای تازه برای گفتن دارن.....باید حواسم جمع باشه که فقط مداد بخرم ....فقط مداد.....نه خودکار.........

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 12:25 توسط آزاده |

سلام

غروب چهارشنبه هست اما مثه عصرهای ِجمعه دلتنگه........

یه جوری که هم غمگینه هم شیرین.........یه جوره خاص که خودم هم نمیدونم.....

انگار منتظرم.........اما منتظر ِچی......؟؟؟....!!!.....؟؟؟.....

                                                 *

وقتی داری حرف میزنی یه چیزی بهم میگه.... که توی ِعمق ِنگات،توی ِاون لحن صدات یه چیزی موج میزنه ......مثه ابرها تو هوا...........

بعضی وقتها که میشه فاصلمون فرسنگها........دیگه اون عمق ِنگات... دیگه اون لحن صدات ......رمق ِهمیشگی رو نداره............

دیگه طوفان میشه اون موجهای ِنرم...........

                                                قایق ِخیالم هم توی ِموج ها گم میشه......

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 19:50 توسط آزاده |

هوالمحبوب

تموم ِقشنگی های ِدنیا خلاصه میشه تو یه کلمه......!!!...

هر چی که هست و نیست فقط از یه چیز جون میگیره......!!!...

تموم ِخاطره هامون فقط یه جور زنده میمونن........!!!.....

از همه ی ِدنیا  فقط یه چیز باقی میمونه.......!!!.......

و اون همه چیزی که همه کس می تونن داشته باشن......فقط......

                             عشق ِ............

حالا.........

واسه اینی که همه چیز و همه کس ِچقدرارزش قاءلیم.......؟؟؟؟؟؟؟.........

             

نیمه ی ِ پُر ِلیوان:........

                                خیلی...........!!!...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 1:45 توسط آزاده |

هوالمحبوب

خداجون میخوام از سر شروع کنم.....ازاول ِاول ......ازعشق........

                                        ازتو..........

                       یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.................

دستات رو محکم تو دستام میگیرم.......حواسم هست یه وقت ازت جدا نشن.......قلبم رو به قلبت میدوزم........همپای ِتو راه میرم.......اونقدر پیشت میمونم که خودت بشم...........

واسه همه بزرگیهات........ واسه همه بودن هات.....واسه همه کارهات...

واسه همه ی ِخودت .......دوسِت دارم..........

خدای ِمن دوسِت دارم............

                     من بی مقدار و کم ....تو بینهایت ِمن............

میخوام به تو بینهایت برسم....خداجون طالبم........طلبم کن.........

                     تو بمان ای آنکه چون تو یار نیست..........

تشویش ِوجودم رو آروم کن.....عشقمون رو گرمی بده....... منو به اوج برسون......صدامو میشنوی......؟؟؟........دارم تو رو فریاد میزنم.......

                                   دوسِت دارم................

                         قسم به تو..... همه همینمو همین..............

من فقط عاشق ِتوام......فقط میخوام که تو باشی........تا همیشه........تا همیشه بیا...........تا همیشه بمون.........

نشونیت رو،رو قلبم حک کردم.......که هیچوقت گمِت نکنم......

نه.........اینبار نمیخوام که حتی یه لحظه هم ازت دور شم.......پس......

                            بیا منو ببر نوازشم کن.....

                            دلم آغوش ِبی دغدغه میخواد........

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 2:50 توسط آزاده |

یه صدای ِتکراری توی ِگوشم میخونه........

                                      داره گوشزد می کنه که صدا مال ِمنه.....

اولش شعر میخونه...

                      بعدش آهنگ میزنه......

                              اما گاهی که میشه آخر ِکار تپقی هم میزنه.....

یه صدای ِتکراری توی ِگوشم میخونه........

           داره میگه این همه داد و بیداد فقط حاصل ِ یه آواز ِمنه........

میگه این صدای ِمن رو همه عالم میدونن.......

                                          ولی تنها از تو گوش در میارن......

یه صدای ِتکراری توی ِگوشم میخونه......

                                     داره گوشزد میکنه که صدا مال ِمنه.....

دیگه عادتم شده که صدا رو بشنوم ....خم به ابرو نیارم.......

دیگه از سکوت ِاین فریادها خسته شدم.............

یه صدای ِتکراری توی ِگوشم میخونه......    

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 2:45 توسط آزاده |

دردِ دلهای شبانه (1)

امشب هم یه شبِ دیگه ست....مثه شبای ِدیگه... سرد و دلگیرِ...قلبم داره تو گوشم

میزنه....لعنتی...اونم میخواد از دست ِمن فرار کنه...اما هیچکدومه اینا منو ناراحت نمیکنه...سالهاست که غم با من عجین ِ...دیگه به اینا عادت کردم...

حالا فقط از یه چیز میترسم.........

هوا سرده...آسمون یه ستاره هم نداره...فقط ماه ِخوشگلت اون گوشه تنها غصه میخوره...راستش از وقتی که بارون با من قهر شده...خیلی هوامو داره.....برام قصه میگه ...نازم میکنه.......حالا هم که داره واسه دل ِمن شعر میخونه...وقتی میرقصه...خیلی وول میخوره ...آخه ترسم از اینه که یهوبیُفته بشکنه....خداجون تو که خودت میدونی....ما دیگه اینجا چسب نداریم خرده ریزه هاشو به هم بچسبونیم....تو که خودت میدونی اگه ماه ِخوشگلت بشکنه.....دل ِشکسته و خرد شده ی ِمن هم که زیر ِپای ِغم له شده.....نابود میشه.......چرا مواظب نیستی...؟؟؟....چیه...؟؟؟........فکرمیکنی مثه دفعه ی ِقبل می یُفته توحوض ِحیاط و چیزیش نمیشه........نکنه فکر میکنی اینبار هم آخرش اینه که سرما بخوره....!!!.....؟؟؟.....

تو رو به جون ِخودت مواظبش باش..... من دلم شور میزنه.........!!!....

خداجون....داری بهم گوش میدی...؟؟؟.....دلم خیلی گرفته......میخوام............

آخ...........دیدی........دیدی آخرش ماهت افتاد زمین و شکست....دیدی دیر شد....دیدی حواست نبود....چقدر بهت گفتم مواظب باش....!!!......

دود ِسفیدی همه جا رو گرفته.............!!!.............

آخرش کار ِخودِتو کردی......حالا من چیکار کنم....؟؟؟......خداجون دیدی منم کُشتی.....باشه ....لااقل حالا خودت به حرفام گوش بده.......گوش میدی...؟؟؟......

نه......انگار سرت خیلی شلوغه.... باشه ایراد نداره.... برو رو غمهای ِبقیه مرهم بذار..اگه هم اون گوشه موشه ها وقت کردی یه سری به من بزن ...یه نیم نگاه کن که شاید جون بگیرم........

آخه میدونم تو که منو اون بالاها راه نمیدی......این پایین هم که هی وهی نمک رو زخمم میپاشی .....آخه این که رسمش نیست.....خیلی از دستت دلخور شدم......دیگه باهات قهر میکنم......!!!......

اما مطمـءن باش من دختر ِخوبی هستم.....تازه حالا هم که باهات قهر کردم کارِ بد نمیکنم.....حالا بگو شکایت ِتو رو باید پیش ِکی ببرم.......

باید به کی بگم دلم گرفته...........؟؟؟...........!!!!!!!!!...................

                                            *          *           *

درد ِدلهای ِشبانه (2)

لحظه های ِخوب ِبا تو بودن رو دوست دارم....اما وای به اون وقتی که میری....

دلم میگیره.......تمومه غم وغصه ی ِدنیا می ریزه تو قلبم......باور میکنی..........؟؟؟......

دلم داره مثه سیر و سرکه میجوشه.........

کاش میشد تو هر روز،همیشه،همه جا..... پیشم بودی......بودن ِ تو منو آروم میکنه..........!!!!............

ولی هیچ خوبی ای که مطلق نیست.......

اون وقتا که تو هم قلبم رو میشکنی........و منو با یه بقچه غم میفرستی........ تو تنهایی  ِخودم .......اون وقتا که دیگه هیچ پناهی ندارم......

با یه خدایی که باهام قهر کرده.........چیکار کنم..........

باور کن خیلی دلم گرفته..................

                                          *      *      *                                                 درد ِدلهای ِشبانه (3)

نمیدونم زود ِیا دیر ِ..........

ولی هر طور که هست......حتی تو رویا هم وقتش نبود......

حالا که انتظار به سر رسیده......حالا که زمونه حواسش پرته.....حالا که خدا هم حرفی نداره............

انگار دل ِمن راضی نیست..........باور کن نمیدونم .....چرا.....؟؟؟........

دلم گرفته...................

                                      *       *       *

درد ِدلهای ِشبانه (4)

ولی حالا دیگه چون با خدا جونم آشتی شدم...........دیگه مهم نیست که بقیه کی هستن...؟؟؟ و کجان...؟؟؟.........

بودن یا نبودن ِشون واسم فرقی نداره........

آخه دلم یه جایه دیگه و پیشه یکی دیگه ست .........که میدونم نامردی تو مرامش نیست.........

خدا جون دوسِت دارم................

         

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 2:10 توسط آزاده |

یه دلی داره فریاد میزنه.....صداشو میشنوی...؟؟؟.....

داره عاشقا روصدا میکنه.....جواب ِشو میدی...؟؟؟......

دو تا چشم دارن نگاه میکنن....دو تا دست دارن دعا میکنن.....

میتونی لمس ِشون کنی....؟!.....دارن صدات میکنن.....!!!...

اگه صداشونو میشنوی......

اگه عاشقی جوابِشونو بده......تنهاشون نذار.....!!...

هیچ توقعی ازت ندارن..........فقط میخوان برای ِ یه لحظه....!!... بهشون گوش بدی.......میخوان یه چیزی رو آروم در ِگوشِت بگن...!!!....

فقط به خودت......

اگه عاشقی برای ِیه لحظه بهشون گوش بده.....فقط یه لحظه ی ِکوتاه......

هیچ کاری نکن....سرتا پا گوش باش ....!!!...نفسِتو تو سینه حبس کن....

بی حرکت بشین...........

واسه شنیدنِشون آماده باش.....

اونا فقط میخوان..!!!...بهت بگن که......

                 دوسِت دارن....!!!......                      

                جوابِشونو میدی....؟؟؟...؟؟؟...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 1:20 توسط آزاده |

هوالمحبوب

سلام.....

امروز برخلاف همیشه نمیخوام از غم بگم..........اما نه.....!!!....از شادی هم نمیخوام بگم........

امروز میخوام از ...............

گاهی تو اوج خستگی ها و ناامیدی ها یه روزنه پیدا میشه......

هیچ فرقی نمیکنه که کوچیک باشه یا بزرگ....... مهم نفس ِعمل ِ.......

از روزنه همه چیزعوض نمیشه اما یه کمی تغییر میکنه.......

                                            *

یک نفر باید بره.......

یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه.....آخه این روزها ستاره ها خیلی کدر شدن...یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه....برای اینکه عقابها و سارها و پرستوهااز اینکه ستاره گرد گرفتن ناراحتن...میگن ستاره ی ِ

نو میخوان.....!!!.....اما نمیتونیم براشون ستاره های ِنو بخریم...!!!...پس خواهش میکنم ....دستمالهای گردگیری رو بردارید....سطلها رو پر ِآب کنید........

یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه.....

                                             شل سیلور استاین

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 18:41 توسط آزاده |

یا صاحبِ عشق

یگانه ترین عصر ِغریب،بر فرازِ بلند کوهی گران،باتیشه ی ِمهرآواز ِغم  می سرایید.........

ندای ِتزویراز آن سوی ِکرانها با واسطه ای گنگ در ذهنش رخنه میکرد و سیاه ترین کابوس را فریاد میزد..........

شیرین ترین خاطره در تلخ ترین دقایق،یگانه عاشق را؛ آنکه میخواست عشق را در سنگریزه های ِکوه بیابد می بلعید...........

افسوس...............افسوس که قاصدک شوخ گرچه با باد همراه شد .....ولی راه را گم کرد و عطر ِشیرین را به فرهاد نرساند....

قامت ِبلند ِفرهاد از بلندای ِعشق خم شد..........

خاطرات ِزخمی سربازکردند.......جوی ِروان خشک شد....... ماه ِزمین درخاک رفت...؟!.........

اما چه سود ...؟....؟....؟...

                               که همه دروغ بود............!

تیشه ی ِعشق آنچه را که می شکافت..... قلب ِخودش بود...... و آنچه که از درد برای ِاو ماند در گمنامی مرد..........

افسوس که خسرو عشق ِشیرین ِاو را با ریایی تلخ در کام ِخود فرو برد...وتیشه ی ِاوماند که درسکوت شاهدِعشق ِ شیرین به خسروی ِسنگدل ماند.....

و صد افسوس که شیرین در وهم ِ عشقی مرد.......و صدای ِناله های ِ فرهاد را نشنید.........و

 چه پاک مرد فرهاد.......

                               کوه کن ِتاریخ.........

 

                 عاشق ِعشق..                      

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 16:30 توسط آزاده |

من تو را رها کردم تا به مهتاب برسم...

من تو را رها کردم تا به افق برسم....

حتی............

تو را رها کردم تا به ساحل برسم .......

                          مرا ببخش............

                        

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 21:5 توسط آزاده |

هوالمحبوب

شبِ نهم ِ ماه ِ محرم ،اذان ِ مغرب که گفته میشه توی ِمحله های ِقدیمی شهر جلوی ِ درب ِخونه ها آتیش روشن میکنن.....منبر میذارن.....

یه رسم ِ خیلی قدیمی که تو شهرِ لاهیجان اجرا میشه......

چهل منبر....................

چهل تا شمع ،چهل تا خرما دست میگیرم و میرم همون محله ها............

خونه های ِ قدیمی، کوچه های ِباریک،همون جایی که وقتی بابام داره قدم میزنه تو گذشته ها غرق میشه.................

توی ِ یه جا آتیش روشنه......یه شمع میندازم توش...... شعله های ِ آتیش تو باد میرقصن............ شمع هایی که از قبل توش بوده ذوب شده.........توی ِ کاسه ی ِ بغلی یه خرما میندازم.......... و یه کم برنج از یه ظرف ِ دیگه برمیدارم........یه منبر رو رد کردم ......

میرسم به منبر بعدی .... یه شمع ،یه خرما،یه کم برنج..............

 به دوروبرم نگاه میکنم......خیلی شلوغه.........یکی داره شربت تعارف میکنه .....یکی شیر........میرم منبر بعدی ....... تابرسم به منبر آخر.......... منبر چهلم.....................

                                            *

یه رسم قدیمی که باید به دوران ِ آتش پرستی ِ زرتشت برسه..........نمیدونم..........

این روزها عزاداری ِامام حسین ِ.....................

 یاده نمایش ِ سوگ ِسیاوش افتادم.........

نمایشی که معادل ِ تعزیه تو دوران ِ اسلام ِ............

سیاوش کشته میشه .....تو تنهایی ............

امام حسین هم کشته میشه ........تو تنهایی.............

امام حسین جونشو داد که اسلام زنده بمونه............... 

ولی افسوس که جز نام از اسلام باقی نمونده.............

+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:30 توسط آزاده |

هوالمحبوب

نان پاره ز ِمن بستان............

                                        جان پاره نخواهد شد................

وآن را که منم مأوا...............

                                       آواره نخواهد شد......................

وآن را که منم خرقه............

                                       عریان نشود هرگز...................

وآن را که منم چاره.............

                                      بیچاره نخواهد شد.....................

                                    

                                     *

میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام....... بیخود شده از خویشم و از

گردش ِ ایام............

این  عشق الهی ست ........حق لا یتناهی ست.........

این عشق الهی ست .......... این شورخدایست است........

                                    

                                      *

از خویش برستم من ......  بر سجده نشستم من......... خویشم همه غیر آمد .............. ازغیر گسسستم من..............

 

                                      *

این عشق الهی ست........... حق لا یتناهی ست.............

این عشق الهی ست........... این شور خداییست.............

+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1383ساعت 2:55 توسط آزاده |