تبليغاتX
قلب پر از غم
 

ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم.

با صدایی ناتوان تر زآنکه بیرون آید از سینه ،

راویان قصه های رفته از یادیم.

.

لیک بی مرگ ست دقیانوس.

وای ، وای ، افسوس .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:20 توسط آزاده |

 

چه اسفندها دود کردیم

برای تو

ای روز اردیبهشتی !

که ....

 

آمدی.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:0 توسط آزاده |

 

منشور فرودین چو زمان رد کند همی

اردیبهشت تکیه به مسند کند همی

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:0 توسط آزاده |

 

این روزها ...

حس غریب و غم انگیزی داشتم ...

امروز ...

به گپ نشستیم و من به باد بهاری نگاه کردم که چگونه هم آغوش دانه های باردار

 می خزید ...

 می سرید ...

امروز به نام باران رها شدم ...

به سان باد بی وزن شدم ...

و در آغوش زمین و آسمان لرزیدم .

 

 عمر آینه ی بهشت  ...

 اما ... آه ...

 با که باید گفت این ؟!

 من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن ...

 

امروز در امتداد افق در خودم غرق شدم  ...

رها شدم ...

بی پروا شدم ...

 

 امروز هم مثل همه ی این روزها ، بودم و نبودم ...

 ولی رها شدم .

 بی پروا شدم .

 

امروز خودم نبودم .

 من امروز برگ زرد و خشکیده ای بودم که پس از رهایی در باد فریاد کشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:0 توسط آزاده |

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بی دلی او را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغه ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده ی افسون زدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نُه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر امید که صد بار

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:51 توسط آزاده |

 

درخت کوچک من به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه ی باد ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:40 توسط آزاده |

گاهی چه سخت می شه نوشت ...

نه این که سخت باشه ها

نه ...

ولی انگار که تلپی افتاده باشی تو قرون وسطی و بخوای یه ایمیتاسیون تو فریژین بنویسی !

گاهی ، حتی وقت به گل نشستن هم می شه خندید ...

از ته دل !

ولی مشکل این جاست که چشمای بی فروغت لوت می ده .

می شه تو همون حال داغون ریه تو از هوای آلوده پر کنی و ...

فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی ....

اما به هیچ جا نرسی !

.

.

همه ی اینایی که گفتم ظاهرا خیلی بد بود ...

ولی هنوز حس خوبی دارم ...

هنوز آرومم ...

هنوز هم می تونم خوشبختی رو به سادگی معنی کنم :

خوشبختی یعنی اینکه تا خرخره خورده باشی و سیر سیر فرصت داشته باشی که تا ابد بخوابی !

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:40 توسط آزاده |

     

حرف كه مي‌زني

من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه مي‌زني

من
 ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي طلايي‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

 

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عین

در شين

درقاف

در نقطه‌ها.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:10 توسط آزاده |

 

شب به اون چشمات خواب نرسه

به تو می خوام مهتاب نرسه

بریم اونجا،اونجا که دیگه به تو دست آفتاب نرسه

عاشقت بودن عشق منه

اینو قلبم فریاد می زنه

گریه ی مستی داره صدام

این صدای عاشق شدنه

قصه ی عشقت باز تو صدامه

یه شب مستی باز سر رامه

یه نفس بیشتر فاصله مون نیست

چه تب و تابی باز تو شبامه

تو که مهتابی تو شب من

تو که آوازی رو لب من

اومدی موندی شکل دعا توی هر یا رب یا رب من

شب به اون چشمات خواب نرسه

به تو می خوام مهتاب نرسه

بریم اونجا،اونجا که دیگه به تو دست آفتاب نرسه

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:37 توسط آزاده |

 

You're here

There's nothing I fear

And I know that

My heart will go on

Will stay forever

This way

You are safe in my heart

And my heart will go on and on...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:50 توسط آزاده |