ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم.
با صدایی ناتوان تر زآنکه بیرون آید از سینه ،
راویان قصه های رفته از یادیم.
.
لیک بی مرگ ست دقیانوس.
وای ، وای ، افسوس .
چه اسفندها دود کردیم
برای تو
ای روز اردیبهشتی !
که ....
آمدی.
منشور فرودین چو زمان رد کند همی
اردیبهشت تکیه به مسند کند همی
این روزها ...
حس غریب و غم انگیزی داشتم ...
امروز ...
به گپ نشستیم و من به باد بهاری نگاه کردم که چگونه هم آغوش دانه های باردار
می خزید ...
می سرید ...
امروز به نام باران رها شدم ...
به سان باد بی وزن شدم ...
و در آغوش زمین و آسمان لرزیدم .
عمر آینه ی بهشت ...
اما ... آه ...
با که باید گفت این ؟!
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن ...
امروز در امتداد افق در خودم غرق شدم ...
رها شدم ...
بی پروا شدم ...
امروز هم مثل همه ی این روزها ، بودم و نبودم ...
ولی رها شدم .
بی پروا شدم .
امروز خودم نبودم .
من امروز برگ زرد و خشکیده ای بودم که پس از رهایی در باد فریاد کشید.
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بی دلی او را ز در خانه براندیم
هر جا گذری غلغه ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم
ماننده ی افسون زدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نُه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر امید که صد بار
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
درخت کوچک من به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه ی باد ؟!
گاهی چه سخت می شه نوشت ...
نه این که سخت باشه ها
نه ...
ولی انگار که تلپی افتاده باشی تو قرون وسطی و بخوای یه ایمیتاسیون تو فریژین بنویسی !
گاهی ، حتی وقت به گل نشستن هم می شه خندید ...
از ته دل !
ولی مشکل این جاست که چشمای بی فروغت لوت می ده .
می شه تو همون حال داغون ریه تو از هوای آلوده پر کنی و ...
فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی ....
اما به هیچ جا نرسی !
.
.
همه ی اینایی که گفتم ظاهرا خیلی بد بود ...
ولی هنوز حس خوبی دارم ...
هنوز آرومم ...
هنوز هم می تونم خوشبختی رو به سادگی معنی کنم :
خوشبختی یعنی اینکه تا خرخره خورده باشی و سیر سیر فرصت داشته باشی که تا ابد بخوابی !
حرف كه ميزني
من از هراس طوفان
زل ميزنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند كه ميزني
من
ـ عين هالوها ـ
زل ميزنم به دستهات
به ساعت مچي طلاييات
به آستين پيراهن ات
تا فرو نروم در زمين.
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي
در كلمهاي انگار
در عین
در شين
درقاف
در نقطهها.
شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا،اونجا که دیگه به تو دست آفتاب نرسه
عاشقت بودن عشق منه
اینو قلبم فریاد می زنه
گریه ی مستی داره صدام
این صدای عاشق شدنه
قصه ی عشقت باز تو صدامه
یه شب مستی باز سر رامه
یه نفس بیشتر فاصله مون نیست
چه تب و تابی باز تو شبامه
تو که مهتابی تو شب من
تو که آوازی رو لب من
اومدی موندی شکل دعا توی هر یا رب یا رب من
شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو می خوام مهتاب نرسه
بریم اونجا،اونجا که دیگه به تو دست آفتاب نرسه
You're here
There's nothing I fear
And I know that
My heart will go on
Will stay forever
This way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on...