چه لازم است بگویم
که چه مایه می خواهم ات؟
چشمان ات ستاره است و
دل ات شک.
جرعه یی نوشیدم و خشکید.
دریاچه ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
بر نمی آمد،
می دانستم.
چه لازم بود بگویم
که چه مایه می خواستم اش؟
گریزی نیست ...
گویا باید بنویسم !
/
این روزا همش به این فکر می کنم که
چرا ما آدما چیزایی رو که دوس داریم، چیزایی رو که آروممون می کنه از خودمون دریغ می کنیم؟
چرا همیشه خودمونو عذاب می دیم؟
زجر می کشیم...
رنج می بریم...
وقتی عشقی نداریم عذاب می کشیم...
وقتی عاشق می شیم درد می کشیم...
عشقمونو از دست می دیم زجر می کشیم...
چرا به چیزایی که داریم قانع نیستیم؟؟؟
///
این روزا همش آهنگ ترس شادمهر رو گوش می کنم. عاشق بیسش ام.
فک کنم این روزا خیلی دلگیرم ... از خیلی چیزا ...
دارم به خودم نگاه می کنم که چقدر تغییر کردم ...
چقدر تغییر می کنم ...
***
اگه یه روزی خدا دلش از دست آدما بگیره چی می شه؟
که سرمو بکنم زیر برف ...
مث کبک !!
احساس می کنم پر شدم ...
مملو ام ...
لبریز از سبکی ، پرواز ، موسیقی ...
اگه دستامو بگیری می تونی خدا رو حس کنی ...
شیشه ها را هم گفته ایم که دیگه اون طرف خودشونو نشون ندن .
- هر همراهی تا حدی مزاحم هم هست ، نیست ؟
- اوایل نیست اما کم کم مزاحم و حتی مانع هم می شه .
« و خاصیت عشق این است »
ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم.
با صدایی ناتوان تر زآنکه بیرون آید از سینه ،
راویان قصه های رفته از یادیم.
.
لیک بی مرگ ست دقیانوس.
وای ، وای ، افسوس .
چه اسفندها دود کردیم
برای تو
ای روز اردیبهشتی !
که ....
آمدی.
منشور فرودین چو زمان رد کند همی
اردیبهشت تکیه به مسند کند همی
این روزها ...
حس غریب و غم انگیزی داشتم ...
امروز ...
به گپ نشستیم و من به باد بهاری نگاه کردم که چگونه هم آغوش دانه های باردار
می خزید ...
می سرید ...
امروز به نام باران رها شدم ...
به سان باد بی وزن شدم ...
و در آغوش زمین و آسمان لرزیدم .
عمر آینه ی بهشت ...
اما ... آه ...
با که باید گفت این ؟!
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن ...
امروز در امتداد افق در خودم غرق شدم ...
رها شدم ...
بی پروا شدم ...
امروز هم مثل همه ی این روزها ، بودم و نبودم ...
ولی رها شدم .
بی پروا شدم .
امروز خودم نبودم .
من امروز برگ زرد و خشکیده ای بودم که پس از رهایی در باد فریاد کشید.